آسمون پر ستاره
یادت باشه که شبها به ستاره ها نگاه میکنم
یادمه اون موقع ها جزوه هاتو با خودکار های رنگی مینوشتی. ............................................................................................... ...................................................................... ولی این مهم نیست.سعی میکنم یه جوری با رنگ سیاه کنار بیام. حالا فهمیدی که دنیای ما دیوونه ها پر از خودکار رنگیه؟ رفته ای اینک ان آیا باز برمیگردی؟ "حمید مصدق" کجا ای ره نورد راه گم کرده؟ کسی را برایم بیافرین که در او بیارامم!!!!! پروردگارم.مهربان من! از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش. در این جا هر درختی مرا قامت دشنامی است. وهر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی....... در هراس دم میزنم. در بی قراری زندگی میکنم. وبهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. من در این بهشت همچون تو در انبوهآفریده های رنگارنگت تنهایم تو قلب بیگانه را میشناسی. که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای. کسی را برایم بیافرین که در او بیارامم!!!!! دردم درد بی کسی است!!!! "دکتر علی شریعتی" “کسی را برایم بیافرین که در او بیارامم!!!!!” "دردم درد بی کسی است." من است. هر روز که از تو خیابون رد میشم دلم میخواد خیلی از آدمها رو نبینم. او که جانشین تمام نداشتهای من است. پس فقط یه بار به جای اینکه به همه کس و همه چیز فکر کنید به خودتون نگاه کنید. علی جان امین زاده این بار راحت بگو.خواهش میکنم بگو منظورم کیه.این بار دیگه هیچ اشکالی نداره.برو بهش بگو که دربارش برای سومین بارنوشتم .بادلم چه کرد و... تقدیم به پ مثل : "پرنده" سانتیاگو برای همیشه بدنبال رویای شخصی خود رفت.رفت تا کیمیاگری جدید پیدا کند. "بذار که کوله بارمو رو شونه ی شب بذارم باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم." (کاشکی اون کسی که باید اینجا باشه بیاد و بخونه و نظرشو بهم بگه.)
از صورتی به جای قرمز استفاده میکردی.از سبز و نارنجی.بنفش رو هم خیلی دوست داشتی.
هر وقت که خودکارهاتو میدیدم با خودم میگفتم چه رنگهای شادی داری.
کاش من هم حوصله ی این همه شلوغی رو داشتم.
ولی حتی الان هم فقط دلم به خودکار سیاه و آبی ام خوش است.وقتهایی هم که خیلی دلم بگیره شاید قرمز.
رنگهایت را ردیف میکردی روی نیمکت.روبروی میز معلم.تا پز رنگ صورتیتو به تخته سیاه و تنهای کلاس بدی.
رنگ سبزتو کنار دست من میذاشتی تا دلم رو که مدتها آرزوی سبز شدن داشت بسوزونی.
دوست داشتم ظهر ها که تعطیل میشدیم جزوه هاتو بگیرم توی همون دفترهای پاپکوی مهربون(یادته؟) تا وقتی شب تنها تو خونه هستم دست خط هاتو بو بکشم.بهشون نگاه کنم تا رنگین کمونی که هیچ وقت نتونستم تصورشو بکنم جلوی چشمام ظاهر بشه.
کیفت یه دنیای اسرار آمیز بود.پر از سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دور بهش نگاه میکردم که کف زمین روی موکت سبز کنار دیوار جا خوش کرده.انگار میخواست بهم بفهمونه که از من خوش شانس تره که میتونه با تو همه جا بره.
انگار همه چیز فقط یه خواب بود.
(این خواب هم از موقعی شروع شد که مدرسه ی ما(امام رضا) رو خراب کردن و ما به ناچار سر از حکمت شما در آوردیم.)
هر روز میدیدمت.خودکارهاتو.جزوه هاتو.دیگه تقریبا همه چیزمون یکی شده بود.خودکارهاتو بهم میدادی.من نامه هامو با دست خط کج (از گوشه ی صفحه شروع میکردم و با امضای سانتیاگو تموم میکردم.)توی کیف پر رمز و رازت میذاشتم.
بعد از مدتها دیگه هیچی برام تازگی نداشت.
نه صورتی هات/نه سبزت و نه کیف کف کلاس خوابیدت.من ار مخلوط کردن اون همه رنگ فقط به دو رنگ رسیده بودم.
"خاکستری"و "سیاه"
که جاشون توی جیب جلوی کیفت خالی بود.به خودم میگفتم چطوری آدم میتونه انقدر تغییر کنه؟
از اون همه رنگ شاد فقط و فقط سیاه و خاکستری رو انتخاب کنه.
ولی به رنگ سیاهت هم علاقه مند شدم.کم کم در میز اول کلاس پیش دانشگاهی با اون موکت های سبزش .
داشتی رنگم میکردی.همون وقتی که اولین بار بعد از ماهها کنار هم نشستیم.احساس کردم همون رنگین کمونی که تو جزوه هات دنبالش میگشتم الان خودم هستم.اما تو همه ی رنگها رو تو رنگ سیاه خودت ذوب میکردی و بعد هیچی.
چه کسایی که جذبت نمیشدن.از معلم مدرسه گرفته تا بجه های دیگه.(میدونی که کیا رو میگم.)خب از من چه توقعی داری که گیرت نیفتم؟
انقدر منو با رنگهات بازی ذاذی که شده بودم جعبه ی مداد رنگی.پر از احساس.پر از شعر.پر از درخت و خورشید و ...
پر از نقاشی /پر از کودک که تو مهد کودک از تو کیفشون مداد رنگیشونو در میارن و رنگ میکنن.
"پسری که گل در دست دارد"
"دختری که با عروسکش میخندد."
"من و تو که با هم باددددددددوووووووووووم میخوریم."(اشکال تایپی نیست.اینا همش خاطره است.)
اما تحملم کم بود.شاید هم جعبه ی من کوچیک بود که رنگهام زود تموم شد.به رنگ سیاه رسیده بودی.گفتم عوضش کن...
......................................(اینا لازم بود که سانسور بشه)..........................................
فقط میخواستم بهت بگم که خودکار صورتیت که بهم داده بودی جوهرش تموم شده.دیگه هیچی نمینویسه.بیا پسش بگیر.ولی...
کاش یه سری به مدرست بزنی تا ببینی که فقط موکت سبزش/تخته سیاه تنها/یه خودکار تموم شده تو سطل آشغال از اون همه شلوغی باقی مونده.ولی همینها هم خاطراتتو برام زنده میکنن.
این میز/این تخته/این فرش مدرسه همه یادگاران توست.
چه تمنای محالی دارم. خنده ام میگیرد.
من این شعرو خیلی دوست دارم واسه همین هم همه جا مینویسم.
--------------------------------------------------------------------------------
بعد از مدتها برگشتم.باز هم سلام.
خیلی وقت بود نمیدونستم چی باید بنویسم ولی یه اتفاقاتی پیش اومد که...
راستی اومدن پاییز رو به همه تبریک میگم البته اگه مثل من پاییز رو دوست داشته باشین.
ماه مهر هم که برای دومین سال برام رنگ و بویی نداره.
یادمه اون موقع ها قبل از شروع مدرسه به مامانم میگفتم:
مامانی.برام دفتر نمیخری؟
مامانی.برام از اون جامدادی خوشگلها هم بخر.
مامانی.امسال لباس فرم مدرسه چه رنگیه؟
اما امسال دیگه هیچ کدوم از اینا برام مهم نیست.
یادش بخیر.
خدا رو هم فراموش نکنید.تازه حتما یادتون باشه که شبها قبل از خواب حتما مسواک بزنید تا کارتون مثل من به جراحی لثه و پروتز نکشه.
فقط واسم دعا کنین اول خدا بعد هم شما
ادامه مطلب
به یاد خیلی چیزها بودم.از بچگی ها گرفته تا امتحانهای دانشگاه.
تو همین فکرها بودم که یواش یواش و ناخواسته فکرم رفت جایی که نباید میرفت و یا شاید هم بهتر بود که میرفت.
به خودم قول داده بودم که زندگی خودمو بکنم و نگران هیچکی نشم.
"دوری از مردم دوری از رنج است.رنج عشق/نا امیدی و آرزوهای ناکام."
به همون قضیه فکر میکردم و کتاب شعرهای دکتر شریعتی رو ورق میزدم که به این شعر رسیدم.
که تقریبا خیلی هم به همون قضیه و من و تو و اون و همه ربط داشت.
بیا برگرد!!
به شهری بر کناره ی پاک هستی
به شهری کش به باران سحرگاهی
خدایش دست و رو شسته.
به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه هستی
در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان
کسی را آشنایی نیست
بیا برگرد آخر/ای غریب راه
که از این جا ره به جایی نیست
ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟
کاش همه راهشونو پیدا کنن.
با این ها یه جمله بساز!!!!
یه حرفهایی میخوام بزنم برای جواب همه چیز.
جواب سکوتت به تمام sms هام.
به جواب احوال پرسی هات پشت تلفن که هیچ وقت زنگ نمیزنی.
به جواب حرفهایی که یه خانم غریبه بهم میزنه.نه حتی خودت.چرا خودت بهم نمیگی که میخوای از دستم بری؟
تمام وجودم خرد میشه وقتی یه غریبه بهم میگه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.
یا یکی دیگه از حرفهای این خانوم که معلوم نیست از کجا پیداش میشه و میگه برقراری تماس مقدور نمیباشد تازه اون هم موقع هایی که به صدات نیاز داره.تازه الانه که میبینم چرا همه ی عالم و آدم میخوان من آروم نگیرم با تو.حتی مخابرات.
شاید هم تو با این خانم قرار گذاشتی که به جای خودت دلمو بشکونه.
این جواب تمام خستگی هاییه که همیشه بهونشونو برام میگیری که نیای سر قرارهامون.
و این جواب تمام بی اعتنایی هایی که همیشه تو سه سال پشت سر هم بهم کردی.
سکوت
اشک
یه بالش خیس
یه آسمون بی ستاره
وبلاگ
و این هم آخرین جواب چیزهایی که برات مینویسم و نظر نمیدی.
متشکرم از توجهت.فقط تو تشویقم میکنی که بیشتر بنویسم.
خسته شدم از این پاییز پر غم.تو چرا بدون من رفتی؟
چی میشد اگه میشد که به من مبتلا بشی.
یادت نره روزهایی که منتظر اومدنت هستم.
یادت نره وقتهایی که دلم برات انقدر تنگ میشه که دلم میخواد عکستو از دیوار دلم بکنم و خودمو خلاص کنم.
یادت نره وقتهایی که گرفتار میشی و احساس میکنی که به بخشش دل کوچیک و سبز من نیاز داری.
ولی این هم یادت نره که شاید نتونم ببخشمت.به خاطر تمام بی اعتنایی هات..به خاطر تمام فراموش کاری هات.
یادت نره که تو روزهای گرم تابستون و حتی روزهای سرد زمستون که از شدت بارون تمام تنم مثل موش آبکشیده شده بود برای دیدنت/برای آروم گرفتن این دلتنگی تمام شهر رو زیر پا گذاشتم ولی این یادم نرفته که به فکر کس دیگه ای بودی و یادت نمییاد که سرمو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و دلم میخواست مثل قطره های بارون باشم تا بچکم و خشک بشم و ...
ولی این یادم نبود که تو حتی به این قطره های مهربون هم فکر نمیکنی.
دیگه نمیدونم که چه چیزهایی باید در موردت یادم بیاد که نمیاد.
ولی یه سوال یادمه!!!!!!!!
تو منو یادت میاد؟
جواب این سوال یادت نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مدتها بود که میخواستم یه چیزی بنویسم ولی حیف که پای زبان گنگ است و ذهنم فلج.
اما امروز غمی که مدتها تو دلم بود زنده شد ولی احساس میکنم دیگه برام مهم نیست.
شاید چیزهایی که مینویسم خیلی خیلی نسبت به هم بی ربط باشن.گفتم که خیلی وقته نوشتن ترک کردم.
امروز دیدم که چقدر پرت هستیم.گفتم پرت هستیم.
بچه که بودم آرزو داشتم توی یه جنگل بزرگ زندگی کنم.جنگلی سبز و بدون مرز.بدون مرز بخاطر اینکه هیچ شهری و آدمی نتونه محدودش کنه.جنگلی بی انتها به بزرگی مهربونی خدا.
سبز و بی صدا.فقط صدای پرنده ها.خش خش درختها.و برگهایی که در اثر وزش باد به زمین میریزن.
(وقتی این آرزو رو به چند نفر گفتم گفتن دیوونه ای.آخه کی میتونه تنهایی زندگی کنه؟)
تنهای تنها که فقط خودم باشم و خودم.توی یک کلبه ی چوبی.که شبها بوی نم میده.
یک شب نیست که بتونم بدون فکر کردن به این رویای سبز و تاریک بخوابم.
پسر کوچولوی فقیری که برای فروختن فقط یه آدامس به همه التماس میکنه.
پسری که با کلی حرص و ولع گوشه ی خیابون ترمز میکنه تا یه دختر پوچ رو سوار کنه.
و کسایی که اطرافمون هم زیادن که با باز کردن دهانشون احساسات منو کثیف میکنن با حرفهای بدشون.
و شاید کسی رو ببینی که در حال مرگ.مخصوصا وقتی که میشناسیش.
و شاید دیدن خدا که امید داره فقط یه نفر بشناستش.حتی خدا هم بازیچه ی دست انسانها شده.
بخاطر همین بود که گفتم پرت هستیم.چون هزار تا دختر و پسر با قیافه های جورواجور رو میبینیم و سعی میکنیم بشناسیمشون.اما خدا.
خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست خدای آدمهای خلافکار هم هست و فقط خود خداست که بین من و تو فرقی نمیذاره.رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت میدهد.و تنها کاری که ما میتونیم بکنیم ایجاد علاقه کردن است.
پس اگر تو دوست خوبی برای من هستی/اگر خیلی با معرفت هستی/اگر فکر میکنی که دلت برام تنگ میشه(که نمیشه)بدون که یه نفر هست که کنارته همیشه.حتی موقعی که اذیتش میکنی.و منتظره که سرتو برگردونی و بگی سلام.
همون کسی که هر سال بهت کادو میده.
همون کسی که تا حالا نگرانت بوده.حتی بیشتر از من.
خواهش میکنم.بخاطر خودتون.چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه.
بعد بهم بگین که کدوم شادی بیشتری براتون میاره.شادی یا رفیق خوب و با مرام.
این چند روزه مشغول تماشای اتفاقات جالب و شاید هم عجیب غریب زیادی بودم.
انتخابات که همه ی دخترهای بی جنبه ی دانشگاه ها رو مخصوصا دانشگاه بزرگ و زیبا و حتی با کلاس علوم و تحقیقات رو سرگرم خودش کرده.
پیدا شدن سر و کله ی یه نفر مثلا دوست بعد از دو ماه.
مرگ پشت سر دو نفر از فامیلهای پول دار و تغییر نگاه این جانب به زندگی.
و...
حالا مابقی رو هم بعدا میگم.
منتظر باشید.
خوب بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برقرار باشی و سبز.گل من تازه بمون.نفسم پیش کش تو.جای من زنده بمون.
احساس میکنم با هم سالها فاصله داریم.
آره.با تو هستم.با تو که ازت غول مهربونی ساخته بودم.
هر روز در حال نظاره کردن تولد شوم فاصله های زیادی هستم.
تصور میکنم در حال فرو ریختن هستی و شاید هم من در حال نابود شدن.ولی این زندگی فقط یک جای خالی بیشتر ندارد.سه سال است که به حضور خاکستری ات در لحظه هایم عادت کردم.عادت و حتی نیازی که یک گل به خورشید دارد.
ولی باید همه چیز برای همیشه به خاطره ای نسبتا شیرین تبدیل شود.
جوان هستم و بدنبال آرزوهای بزرگ و سبز.یک بار سعی کردم منظورم را به تو ای نازنین ترین رویای زندگی با پرنده بودنت/با آزاد بودنت/با زیباییت که همیشه تعریفشو میکنی/به کنجکاویت/...
وای خدا.
خدای خوبم.خدای مهربونم.کمکش کن تا پرندم تو قفس نیفته.
کاش همیشه مثل امروز که شاید برای آخرین بار دیدمش لبخند بزنه.بخنده.
آرزوی شادی اش را دارم.در تمام زندگیش.
ش:شروع
آ:آشنایی
د:دوست
ی:یخی
آره.گاهی اوقات اسم "شادی"معنی آشنایی دوست یخی هم دارد.
نشه پرپر شی عزیزم مهربون گلم نپوسی.
من خواهم رفت به دنبال آرزوها.و شاید خواهم رفت از این خاک غریب.
خیلی دلم میخواست و هنوز هم میخواهد که سالهای دیگری هم کنارت باشم.اما راه من جایی دیگر است و راه تو به شادی های زیادی میرسد.
فقط تو رو خدا.مواظب پرهات باش.
سعی میکنم برای آخرین بار باشد."خداحافظ"
"پاییز"
"پوپک"
....
شما ها بگین.مثل هر کلمه ی خوبی که با پ شروع میشه.
دنبال آسمانی آبی میگردم...
| Design By : Night Skin |



